فال قهوه
فنجان واژگون شده ی قهــــوه ی مرا
بر روی میز تکــــان داد با ادا
یک لحظه چشم دوخت به فنـــــجان خالی ام
تکرار کرد و در طالــــــــع شما
قلبم تپید. ریخت عرق روی صـــــورتم
گفتم بگو مسافر من میرسد و یــــا ...
با چشمان خیره به فنجــــــان نگاه کرد
گفتم چه شد؟!.... سکوت کرد و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فـــال من
با سر اشاره کرد که نزدیک تـر بیـــــا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دل شده ی تا ابــــــد جدا
انگار بی امان به سرم ضربه می زدند
یعنی که هیچ وقت او نمی آید خدا؟
گفتم درست نیست از اول نگاه کن
فریاد زد... بفـــــــــهم! رها کرده او تو را
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:29 توسط مهتاب
|